![]() |
![]() |
|
| موج اگر می دانست که ساحل دستش را نمی گیرد هیچ گاه برای رسیدن نفس نفس نمی زد |
|
افق تاریک دنیا تنگ نومیدی توان فرساست میدانم ولیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست میدانی؟ به شوق نور در ظلمت قدم بردار به این غمهای جان آزار دل مسپار که مرغان گلستان زاد که سرشارند از آواز آزادی نمیدانند هرگز لذت و ذوق رهایی را ورعنایان تن در نور پرورده نمیدانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/08ساعت 0:38 توسط سمانه |
|
|
روزگاریست به تو می اندیشم... فقط به تو... زندگیم به زندگیت دوخته شده،توشادی منم شادم،اگه اندوهی نداشته باشی منم در غم تو غمگینم. انگار تو وجودی از کنی که پیدات کردم... گمگشته ای از وجودم که وقتی با توام کاملم. تو همانی که مرا با خود ساختی چنان که شدیم ما...ما که در یک روح می باشیم. تمام لحظه هایم برای توست. بدان که اگر روزی آسمان بی سخاوت،خورشید بی نور و ماه زشت و زمین بی برکت شود اما من هرگز تو را فراموش نمی کنم و تا ابد دوستت دارم. حامدم تولدت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/24ساعت 0:0 توسط سمانه |
|
|
(پرده اول ) روز اول آموزگار شروع می کند : « امروز دستور زبان داریم ، طبق معمول ، بعد از پایان توضیحاتش ، درس را از بچه ها می پرسد و می خواهد فعل های مختلف را صرف کنند . نوبت به یکی از شاگردان می رسد ...آموزگار : « فعل ندانستن را صرف کن » .شاگرد : « من نمی دانم ، تو نمی دانی ، ......» و مکثی می کند ، نمی تواند ادامه دهد ،« او .... او .....او ......» نه نتوانست بقیه اش را بگوید .آموزگار : « ادامه بده ، نکند به درس گوش نمی کردی » ؟شاگرد : « چرا ، گوش می کردم » و سکوت کرد .آموزگار : « پس ادامه بده ، این خیلی ساده است » .شاگرد : « این خیلی مشگل است » .آموزگار :« چه چیزیی مشکل است ، مشکل کجاست » ؟شاگرد : « این که هیچ کس نداند » .آموزگار : چه کسی می تواند ؟ همه دستشان را بلند کردند ، آقا ما بگیم ؟ آقا ما بگیم ؟آموزگار به یکی از شاگردان گفت : « تو بگو » .او گفت : « من نمی دانم ، تو نمی دانی ، او نمی داند ، ما نمی دانیم ، شما نمی دانید ، آنها نمی دانند » .آموزگار : « همه فهمیدید »؟شاگردان با صدای شرطی شده تکرار کردند : « ب ....ع ... ع.....له » .شاگرد در سکوت با خود اندیشید ، در جامعه ای که هیچ کس نداند ، زیستن چقدر مشکل می شود .در این فکر بود که آموزگار پرسید : « کجایی ؟ اگر فهمیدی این دفعه کامل بگو » .شاگرد تمام نیرویش را به کار برد و گفت : « من نمی دانم ، تو نمی دانی ، .... »اما نتوانست به اینجا که می رسید ، نمی توانست و باز سکوت می کرد .آموزگار : « چرا ادامه نمی دهی ، چه شده ؟ »به آموزگار گفت :« وقتی من و شما می گوییم نمی دانیم ، چطور می توانیم بگوییمکه او می داند یا نه ؟ مگر می شود هیچ کس نداند ؟ باید کسی بداند ، حتی اگر یک نفر باشد ».آموزگار : « برو بشین ، نمی خواهد برای من فیلسوف بشی ، درسات را جواب بده ».شاگرد با خود اندیشید ، کاش از من خواسته بود ، فعل دیگری را مثلا توانستن را برایش بگویم .پرده دوم ) فردای آن روزشاگردان نوشته ای بر تخته کلاس دیدند : من نمی دانم ، تو نمی دانی ، اما « یکی » میداند ، پس به کمک او ؛ما می دانیم ، شما می دانید ، آنها هم می دانند . همه خواهیم دانست .در سطر پایین درشت تر نوشته بود : « یکی حتما می داند و من او را خواهم یافت » .یکی از صندلی های کلاس تا آخر سال خالی ماند . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/27ساعت 14:51 توسط سمانه |
|
|
کی به هم میرسیم هم بازی
من که دیگر زعشق مایوسم روی ماه تو را فقط در عکس گرم و با اشتیاق می بوسم ولی آخر تا به کی بنشینم نامه ای ... حرف روشنی .... چیزی.... گل خشکی میان یک دفتر که به آن وعدهای بیاویزی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/01ساعت 12:25 توسط سمانه |
|
|
کيه كه آخر ديوونگيه واسه چشات
كيه جز م كه ميميره واسه لخن خنده هات كي برات قصه مي گه شبا كه خوابت نميره كيه پابه پات مياد وقتي كه بارون ميگيره كيه وقتي تشنه اته تو ابرا بلوا ميكنه اگه يك جرعه بخواي كويرو دريا مي كنه يه شب موي تورو به صدتا مهتاب نميده خودش مي سوزه ولي تن به سايه و آب نميده اون منم كه عاشقونه شعر چشمات و مي گفتم هنوزم خيس مي شه چشمام وقتي ياد تو مي افتم هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پرستاره هنوزم ميگم خدايا كاشكي برگرده دوباره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/12ساعت 13:43 توسط سمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گوش کن!
صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟ دارد باران میبارد.دریا هم بیقرار شده است،مثل دل کوچک من.دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند... دفتر خیس مشقم را باد با خود برد... هزار بار نوشته بودم : در چشمانت شنا می کنم و در دستانت می میرم... جریمه های عاشقانه ام که تمام شد...چشمانت بسته بود و دستانت سرد در آغوش شبی خاموش... من و ماه و شبنم هر سه بيقرار تا بوسيدن خورشيد... صبح كه رسيد مرگ مرطوب شبنم فرا رسيد... ماه تلالو عاريه ای را پس داد و من در يک تنهايی غريب خورشيد را مات ديدم |
| پیوندهای روزانه |
|
اشرف دختر باران دستای من(سینا) آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|