تبليغاتX
دریا در من


























دریا در من

موج اگر می دانست که ساحل دستش را نمی گیرد هیچ گاه برای رسیدن نفس نفس نمی زد

به یاد می آورم لحظه های فراز را که :

صدای او اعتبارم می بخشید

و لحظه های نشیب را که اعتمادم

به یاد می آورم افرای افراشته ای را ، به یاد می آورم مادرم را . . .

 

در روز مادر، عهد می بندیم که حرفی از اهانت و کم حرمتی به ساحت والایش روا نداریم و با بوسه بر دست و بازویش، نشان دهیم که ارزش گذار واهمه ها و دغدغه هایش هستیم. با او اوج می گیریم و به اندوخته جایزه های الهی او، روزاروز، افزون می کنیم.

به یاد می آوریم سخن امام سجاد علیه السلام را در حق شناسی او که فرمود: «حق مادرت بر تو این است که بدانی او تو را در جایی حمل کرده است که هیچ کس دیگری را حمل نمی کند و از میوه دلش آن به تو داد که هیچ کس به دیگری نمی دهد».

آنان که شمارش گر پیش کش های مُنعمند، بدانند که از نیکویی به مادر، فریضه ای عظیم تر نیست.

روی پرچم ستایش مادر، یک آیه قرآن نوشته است: «و وصینا الانسان بوالدیه احساناً». 

نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 10:18 توسط دریا در من| |

خسته ام از تمام نشنیدنهای تو...
از تمام سکوتهای خودم...
از زن بودنم...
ازمردبودنت...
خسته ام از تمام بودنم...

تازه حکمت بازی های کودکانه را میفهمم
زووووووو...
تمرین این روزهای نفس گیر بود!!!

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 19:48 توسط دریا در من| |

من...

شیفتـه ی آن بوسه ی

هول هولـکی ام

کــه

دیرت شده اما

از خیـرَش نمی گـُذری ..!!!

نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 15:33 توسط دریا در من| |

دیشب خدا را دیدم گریه میکرد!!!

من هم با او گریستم ...

هر دو یک درد مشترک داشتیم...

آدم ها...

پ ن:این روزا فکرم خیلی آشفته است.خدایامگه دوسم نداری؟

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 19:49 توسط دریا در من| |

مداد رنگی هایم را پس بده...

قلب تو قرمز نیست...

باید سیاهش کنم!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 20:0 توسط دریا در من| |

لیوان چای روی میزدر انتظار یک بوسه است .

نه تو می آیی و نه او گرم می ماند ...

چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است؟

نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 23:40 توسط دریا در من| |

از آجیل سفره ی عید چند پسته ی لال مانده است...

 آنها که لب گشودند خورده شدند...

آنها که لال مانده اند میشکنند....

 دندانساز راست میگفت: پسته لال ، سکوتش دندان شکن است.

( حسین پناهی)

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 19:32 توسط دریا در من| |

هرگاه از شدت تنهایی به سرم هوس اعتمادی دوباره میزند

خنجرخیانتی راکه در پشتم فرو رفته در می آورم ،

میبوسمش٫صیقلی عاشقانه...

اندکی نمک به رویش ،نوازشش کرده٫دوباره بر سرجایش میگذارم...

از قول من به آن لعنتــــــــــی بگویید:


" خیالش تخت"

من دیوانه هنوز به خنجرش هم وفـــــــــــاد ارم...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25ساعت 20:23 توسط دریا در من| |

انتهاي دريا را بركه ها نميفهمند...
پس ببخش اگر گاهی گم ميكنم نشانیت را...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 21:34 توسط دریا در من| |

تو برای من ، \"من\" بودی...

 اما من برای تو ، فقط \"تو\" بودم!!!

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08ساعت 14:1 توسط دریا در من| |

با من بمـان...
آن‌ها که رفتنشان را طـاقت آوردم ...
تـو نبودند!!!

پ ن:

دل من پشت سرت كاسه آبى شد و ريخت     كى شود پيش قدمهاى تو اسپند شوم

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 20:17 توسط دریا در من| |

خواهش میکنم ، بی حوصلگی هایم را ببخش ...

 بدخلقی هایم را فراموش کن...

بی اعتنایی هایم را جدی نگیر...

در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی!!!

پ ن:مخاطب خاص داره

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 13:39 توسط دریا در من| |

یکنفر در هـمین نزدیکــی ها
چــيزی به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت 13:54 توسط دریا در من| |

دستانت

حلقه میزنند به دور کمرم

این تنها (پرانتز) دوست داشتنی زندگی من است

نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 21:9 توسط دریا در من| |

مي دانم فردا استاد چشمانش را ريز خواهد کرد و با نگاهي خيره خواهد پرسيد:

 کجا بودي که درس نخواندي؟!

 چه طور به او بگويم که آخر، دل تو هم جايي در دنياست؟ !

پ.ن:مخاطب خاص داره...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/22ساعت 14:0 توسط دریا در من| |