X
تبلیغات
دریا در من - شراب شعر چشمان تو...


دریا در من

موج اگر می دانست که ساحل دستش را نمی گیرد هیچ گاه برای رسیدن نفس نفس نمی زد

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام...

شب خاموش...

راه آسمانها باز...

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو گیسوی شب را

همانجاها که شبها در رواق کهکشانها عود می سوزند

همانجاها که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند

همانجاها که رهبانان معبرهای ظلمت نیل می سایند

همانجا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون زیر رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست

همین فردا،همین فردا...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هرسوچشم من رو می کند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناریهاسرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام

ناگاه:

تو را از دور می بینم که می آیی

تو را از دور می بینم که می خندی

تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو...

ای افسوس!

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام...

شب خاموش...

راه آسمانها باز...

 زمان در بستر شب خواب و بیدار است... 

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت 18:35 توسط دریا در من| |


Design By : Night Skin